محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
752
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و چون روزگار زندان عدى به درازا كشيد به برادر خويش كه به نزد كسرى بود شعرى نوشت بدين مضمون : « به او كه از من دور افتاده بگوييد : » « كه برادرت و پارهء دلت كه فريفتهء او بودى » « به نزد شاهى به حق يا ستم ، در بند آهنين است » « اگر به سرزمين خويش به نزد ما بيايى » « خوابى كنى كه رؤيا در آن نباشد » و چون برادر عدى نامهء وى را بخواند پيش خسرو شد و با او سخن كرد و او نامه نوشت و پيك فرستاد و نايب نعمان بدر شاه به دو نوشت كه نامه سوى تو نوشتند و دشمنان عدى از بنى بقيله غسان پيش نعمان آمدند و گفتند : « هم اكنون او را بكش و او نپذيرفت . » و فرستادهء شاه بيامد و برادر عدى به دو رشوه داده بود و گفته بود كه نخست پيش عدى شود و ببيند او چه مىگويد . فرستاده به زندان پيش عدى شد و گفت : « براى رهايى تو آمدهام ، تو چه گويى ؟ » عدى گفت : « من آن گويم كه تو خواهى » و وعدهء خوب داد و گفت : « از پيش من مرو و نامه به من ده تا نزد وى فرستم كه به خدا اگر از پيش من به روى مرا ميكشد . » فرستاده گفت : « بايد نامه را پيش شاه ببرم و به او دهم . » و خبر چين نعمان برفت و به دو گفت كه فرستادهء خسرو به نزد عدى شد و او را خواهد برد و اگر چنين كند هيچكس از ما ، تو و ديگران را باقى نگذارد . و نعمان دشمنان عدى را بفرستاد تا او را خفه كردند و به گور كردند و فرستاده با نامه به نزد نعمان شد و او گفت : « چنين كنم و منت برم » و چهار هزار مثقال با كنيزى براى وى فرستاد و گفت : « چون صبح شود به زندان شو و او را برون آر . »